هر سال چند روز مانده به محرم محله کوچک ما نیز حال و هوای دیگری پیدا می کند . یک زمین خاکی بزرگ که حسابی تمیزش کرده اند .و اطرافش را سنگریزه چیده اند و پارچه های سیاه کشیده اند . و مرتب آب پاشی اش می کنند . و  می شود زمین تعذیه .

آن وقت همه جمع می شوند . زن ها و مرد ها . حتی بچه ها نیز جمع می شوند تا که از نزدیک شاهد دیدن رقیه و سکینه باشند . و از نزدیک گهواره علی اصغر را که چه مظلومانه گوشه ای از چادر گذاشته شده است ببینند . برایش لالایی بگویند تا که حاجت بگیرند .

محرم که می شود همه جا حال و هوای دیگری پیدا می کند یک گوشه ایستگاه صلواتی است که جوان های محل با لباس سیاه شربت تعارف می کنند . یک گوشه هم حسینیه است که همیشه بوی غذای نذری هوش از سرت می پراند . اما روز عاشورا که می شود از صبح هوا گرم و گرمتر می شود . گویی خورشید می خواهد همه گرمایش را نثار زمین کند . از صبح یک غم بزرگ گوشه دلت خانه می کند .

دلت می خواهد گریه کنی و بغضت را بشکنی . اما نمی شود . چادر سیاهت را می پوشی و می روی روی همان زمین خاکی می نشینی . چادرت را روی سرت می کشی و از اول تعذیه گریه می کنی تا آخرش برای زینب و تنهایی اش . برای سکینه و غریبی اش . برای علی اصغر کوچک و لب های تشنه اش و برای حسین و همه مظلومیت اش گریه می کنی . ظهر که می شود سبک که نمی شوی  هیچ -غمت بزرگتر می شود .

ناچار کنار باغچه حیاط دو زانو می نشینی و زیارت عاشورا می خوانی و اشک می ریزی و اشک می ریزی ...

 

هاجر گرگی -۱۶ساله