روزی که امام آمد
دلم می لرزد . تو نگاه همه می خونم که چشم براه کسی هستن اما نمی دونم کی از اولین کسی که پرسیدم گفت : «کسی که دلها همه دیوانه اوست چشم ها همه چشم براه اوست .»بعد هم گفت :«یعنی تو نمی دونی کی می خواد بیاد » گفتم: نه بعد هم با عجله رفت . من ماندم با یک عالمه سوال . از هر کسی می پرسیدم کی می خواد بیاد مسخره ام می کرد و می گفت :برو بابا . خلاصه دیگه خسته شدم . از بین مردم زدم و رفتم خانه . اما هیچ کس نبود . «مامان مریم غلام رضا » اما هیچ کس جواب نداد .خسته بودم «یه کم دراز می کشم بعد می رم ببینم کی اومده »
چشمام تازه داشت گرم می شد که شنیدم فریاد می زنند : الله اکبر تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست امام آمد . از جا پریدم و رفتم بیرون تا از اوضاع خبر دار بشم کفشم را پوشیدم و رفتم بیرون به جمعیت رسیدم وای چه شور و شوقی . داخل جمعیت . هر کسی چیزی می گفت گیج شده بودم می خواستم داد بزنم بگم کی اومده آخه من قدم نمی رسه . یکدفعه پدر بزرگم را دیدم . داد زدم :آقا جون کی می خواد بیاد . ؟ گفت: « امام خمینی اومده .» وای یعنی من اینقدر گیجم . دویدم و رفتم جلو یکدفعه قلبم ریخت تا چشمم به امام خورد پاهایم لرزید و با جمعیت یکصدا شدم : الله اکبر خمینی رهبر ...
مرضیه مکاری - ۱۲ ساله