صبح شد . خورشید چهره ی زیبایش را آشکار کرد و به دریا نگاهی کرد و به او سلام کرد و صبح بخیر گفت . دریا در جوابش تکان خورد و جواب او را داد . هر دو از دیدن یکدیگر خیلی خوشحال شدند . خورشید به دریا گفت : بیا دنبال من تا به بالا برویم . دریا گفت : من نمی توانم به بالا بیایم ، تو نور خود را بر من بتابان تا کمی از آبهایم بخار شوند و به بالا بروند . خورشید همین کار را انجام داد و کمی از آبها بخار شدند و به بالا رفتند و تشکیل ابر دادند و باران بارید و بارید...
خورشید پشت ابر ها بود دیگر نمی توانست دریا را ببیند ....
زرین شهید زاده
+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 11:33 توسط فريده اجرايي مربي ادبي مركز جم
|