مرد پاییزی
صدای خش خش برگ های پاییزی خوش آمد به فصل پاییز بود . انتهای ستون فقرات خسته اش با نیمکت های پارک آشنا بود. باد خنک پاییزی در مغز استخوان هایش نفوذ می کرد . حصیر کهنه ای بر روی دوشش بود که هزاران سوراخ داشت .آن روز از سطل زباله پیدا کرده بود . برای او حصیر کهنه ای به حساب نمی آمد آن حصیر کهنه انگار پتوی پشمین ابریشمی بود که بر رویش انداخته بود . و زیر لب خدا را شکر می کرد .
صدای خش خش برگ ها را که می شنید جان تازه ای می گرفت . با خود فکر کرد: خدایا چقدر زندگی خوب است . هیچ کس در پارک نبود فقط خودش بود و خدایش که با هم درد دل می کردند آنچنان گرم راز و نیاز با خدا شده بود که لرزیدن بدنش را فراموش کرده بود . آنچنان با ذوق و شوق صحبت می کرد که انگار کسی کنارش نشسته بود و جوابش را می داد . وقتی کسی از کنارش رد می شد با چشم های وحشت زده او را نگاه می کرد همه به چشم یک دیوانه به او نگاه می کردند . همه آنها یک سوال در چشم های نگرانشان بود که او با چه کسی صحبت می کند .
کم کم شب دامن سیاهش را بر روی زمین پهن می کرد و پارک هم خلوت تر می شد چیزی برای خوردن نداشت می خواست برود تا ببیند شاید تکه ساندویچی روی زمین پیدا کند ولی پاهایش جان نداشت هم گرسنگی و هم سرما به او فشار می آورد . سعی می کرد بخوابد تا حداقل گرسنگی و سرما از یادش برود . با این فکر به خواب رفت که شاید زمانی او هم صاحب خانه بزرگی شود و همانند انسان های ثروتمند غذاهای لذیذ بخورد و لباس های گران قیمت بپوشد . دیگر چشم هایش سنگین شده بود کم کم به خواب عمیقی فرو رفت .
صبح فردا وقتی خورشید از زیر دامن شب طلوع کرد دیگر صدایی از مرد نمی آمد دیگر نفس نمی کشید آری با آمدن پاییز او هم به خواب ابدی فرو رفت .
رومینا طاهری
۱۳ ساله