برای خاطر عمویم - وقتی که شهید شد
همه جا را با گلاب شسته اند. بوی تند گلاب می پیچد توی دماغم. قلبم آرام می گیرد .زل زده ام به چشمان روشن تو .و لبخندی که توی گونه ها و چشمانت محو می شود . آرام نشسته ای روبه رویم و خیره شده ای به من -نه به جایی دور. جایی نامعلوم . تنها آمده ام . وقتی که هیچ کس دیگر نیست . که تنها با تو باشم . نمی دانم از خودم خجالت می کشم یا از تو .
آمده ام تا برایم از خاطراتت بگویی . از شلمچه از کربلای ۵ . از سنگرت از لب های تشنه و زبان خشکیده ات .
می خواهم برایم بگویی از عهدی که با آسمان بستی .می دانم که خودت خوب می دانستی این بار دیگر برگشتی در کار نیست . این بار مرا بغل کردی بوسیدی و برایم دست تکان دادی و با من عکس یادگاری گرفتی . این ها را مادرم می گوید .
برایم حرف بزن من از کودکی هایم چیزی را به خاطر نمی آورم . صدای خنده هایت را فراموش کرده ام . گرمی بوسه هایت را به خاطر ندارم . من هیچ را به یاد نمی آورم . آمده ام این جا کنار قبر تو. آمده ام تا برایم بگویی تا برایم حرف بزنی . بگو کدام تیر کدام گلوله از کدامین سو قلبت را نشانه گرفت.
کدام ناجوانمرد قلب مهربان تو را از من گرفت .
نه بغض نمی کنم . اشک نمی ریزم . آمده ام تا گوش کنم . تا به حرفهایت ایمان بیاورم . ایمان بیاورم به سنگ به سنگر به قمقمه ها ی خالی از آب . به ترکش های بدنت . آمده ام کنار سنگ قبر خاکستری ات تا غبار را از چهره ات بگیرم و سرمه چشمانم کنم . آمده ام تا دلتنگی سال های دوری ات را مرحم قلب شکسته ام کنم .
آمده ام کوله پشتی ات را از پشتت باز کنم و شانه های خسته و زخمی ات را درمان کنم . سالهاست این پوتین تاول پاهایت را پوشانده است بگذار پاهایت قدری هوا بخورد . هوای شلمچه گرم و شرجی زده است . نه - تو لبخند می زنی و من دیگر نایی برایم نمانده است . آمده ام تا برایم حرف بزنی از شلمچه بگویی و از کربلای ۵.و از ترکشی که قلب مهربانت را از من گرفت .


