وقتی که آمدی ....
وقتی که رفت زیبایی ها هم رفتند . لبخند بر لبان مردم خشکید . آن روزها تنها یک جوانه بودم یک جوانه ضعیف که با هر نسیمی تکان می خورد . دوست داشتم مرا نیز با خود می برد . باغچه بدون او هیچ صفایی نداشت انگار همه گلها غمگین بودند .
ای کاش یک نهال بزرگتر بودم . جوانگی ام تمام شده بود ...
او رفت اما آرزو ها نمردند . اما من در خیال خود هرروز و هر شب به او می اندیشیدم به پیرمرد مهربانی که دستان گرمش برگهای سبز باغچه را نوازش می کرد به او که به آمدنش عادت کرده بودیم .
امروز هوا سرد سرد است . امروز برگ های من توان بیرون آمدن را ندارند . رمقی برایشان نمانده است .
اما مردم به خیابان ها ریخته اند گویی خبرهایی شده است . می گویند امام فردا می آید . می دانم باغبان مهربان مرا می گویند .
او می آید و دوباره مردم شاد می شوند . او می آید و دست گرم و مهربانش مرا نیز نوازش می کند . من که دیگر نهال بزرگتری شده ام .
نرجس حسین پور - ۱۲ ساله