وقتی که آمدی ....

وقتی که رفت زیبایی ها هم رفتند . لبخند بر لبان مردم خشکید . آن روزها تنها یک جوانه بودم یک جوانه ضعیف که با هر نسیمی تکان می خورد . دوست داشتم مرا نیز با خود می برد . باغچه بدون او هیچ صفایی نداشت انگار همه گلها غمگین بودند .

ای کاش یک نهال بزرگتر بودم . جوانگی ام تمام شده بود ...

او رفت اما آرزو ها نمردند . اما من در خیال خود هرروز و هر شب به او می اندیشیدم به پیرمرد مهربانی که دستان گرمش برگهای سبز باغچه را نوازش می کرد به او که به آمدنش عادت کرده بودیم .

امروز هوا سرد سرد است . امروز برگ های من توان بیرون آمدن را ندارند . رمقی برایشان نمانده است .

اما مردم به خیابان ها ریخته اند گویی خبرهایی شده است . می گویند امام فردا می آید . می دانم باغبان مهربان مرا می گویند .

او می آید و دوباره مردم شاد می شوند . او می آید و دست گرم و مهربانش مرا نیز نوازش می کند . من که دیگر نهال بزرگتری شده ام  .

 

نرجس حسین پور - ۱۲ ساله

هر سال چند روز مانده به محرم محله کوچک ما نیز حال و هوای دیگری پیدا می کند . یک زمین خاکی بزرگ که حسابی تمیزش کرده اند .و اطرافش را سنگریزه چیده اند و پارچه های سیاه کشیده اند . و مرتب آب پاشی اش می کنند . و  می شود زمین تعذیه .

آن وقت همه جمع می شوند . زن ها و مرد ها . حتی بچه ها نیز جمع می شوند تا که از نزدیک شاهد دیدن رقیه و سکینه باشند . و از نزدیک گهواره علی اصغر را که چه مظلومانه گوشه ای از چادر گذاشته شده است ببینند . برایش لالایی بگویند تا که حاجت بگیرند .

محرم که می شود همه جا حال و هوای دیگری پیدا می کند یک گوشه ایستگاه صلواتی است که جوان های محل با لباس سیاه شربت تعارف می کنند . یک گوشه هم حسینیه است که همیشه بوی غذای نذری هوش از سرت می پراند . اما روز عاشورا که می شود از صبح هوا گرم و گرمتر می شود . گویی خورشید می خواهد همه گرمایش را نثار زمین کند . از صبح یک غم بزرگ گوشه دلت خانه می کند .

دلت می خواهد گریه کنی و بغضت را بشکنی . اما نمی شود . چادر سیاهت را می پوشی و می روی روی همان زمین خاکی می نشینی . چادرت را روی سرت می کشی و از اول تعذیه گریه می کنی تا آخرش برای زینب و تنهایی اش . برای سکینه و غریبی اش . برای علی اصغر کوچک و لب های تشنه اش و برای حسین و همه مظلومیت اش گریه می کنی . ظهر که می شود سبک که نمی شوی  هیچ -غمت بزرگتر می شود .

ناچار کنار باغچه حیاط دو زانو می نشینی و زیارت عاشورا می خوانی و اشک می ریزی و اشک می ریزی ...

 

هاجر گرگی -۱۶ساله

 

برای عشق آن جا که به اوج رسید

از کجا باید آغاز کرد . از کدامین واژه ها مدد باید جست . و عشق را در کدامین بادیه باید یافت . از کدامینشان می توان حرف زد .

از زخم یا تازیانه . از لگد یا سیلی از تشنگی یا خون . خون؟

چقدر در خود فشرده می شویم . چقدر استخوان هایمان دردناک می شوند . چقدر پاهایمان سست می شود . وقتی که می خواهیم . به یاد بیاوریم این همه مظلومیت را و در مقابلش این همه سنگدلی .

با خود می گوییم کاش آن جا بودیم . کاش ما به جای سکینه سیلی می خوردیم . کاش آن خار به جای پای رقیه پای ما را می شکافت . کاش از تشنگی می مردیم . اما از لب های ترک خورده علی اصغر نمی شنیدیم .

نه راست نمی گوییم . آنقدر آب خورده ایم که نای نفس کشیدن نداریم . آنقدر کفش های نرم و زیبا پوشیده ایم که یادمان رفته خار چه دردی دارد .

آنقدر گونه هایمان را لطیف می خواهیم که حتی تصور سیلی خوردن را نمی توانیم داشته باشیم .

نه درغ است . باور نمی کنم . این هارا . باید جور دیگری باشد . باید عشق مان را و همه محبتی را که می خواهیم نثار آن همه مظلومیت کنیم . جور دیگری نشان دهیم .

واژه ها را کنار بزنیم . عشق را با تمام وجود حس کنیم . درد را باور کنیم و اشک را بچشیم شاید که آن وقت ذره ای حس کنیم که عاشورا چه خبر بود ؟ 

 

 

برای مولای عاشقان شاه جهان علی (ع)

 

آن شاه جهان شاید از ما نگران باشد        یا مردی از آن قوم رنجیده دلان باشد

همره نکند دل را نطقی نکند با ما            شاید که زما محزون آن به زسران باشد

می میرم اگر جانا منزل نکند اینجا            یا رابطه اش با ما او رو به خزان باشد

یارا اگر آن قلبت سنگین شده و این دل              نتوان کندش عاشق غم بس چه گران باشد

دل چون دل تو نتوان پیدا کنمی هرگز          جانا تو بیا احوال همان باشد

 

هاجر گرگی

۱۶ ساله

غدیر خم چه اسم زیبایی است . نام برکه ای است . هر وقت نام غدیر می آید . به یاد آن روز قشنگ می افتم روزی که امام علی امام مهربانیها شد . روزی که حضرت محمد علی را به عنوان جانشین انتخاب کرد . آن روز چه روز قشنگی بود . ای کاش من هم آن روز در کنار آن جمع بودم و به مولایم تبریک می گفتم . عید ولایت را دوست دارم . زیرا علی مظهر مهربانیهاست . زلال است مثل آب . علی اسطوره خوبیهاست . ولایت حق علی است . علی اگر نبود ولایتی نبود . و خداوند چه مهربان است که علی را آفرید . تا ما از آن الگو بگیریم . مولایم . من هر سال عید ولایت را جشن می گیرم و خطبه غدیر را می خوانم که چه زیبا بیان نموده ای . همانطور  که در نهج البلاغه حرفهای قشنگ زدی . عید ولایت زیباترین عید هاست و من این روز را دوست دارم .

 

زینب دهقانی

۱۲ساله

 

 

 

امروز روز عید غدیر خم است . ما همه خوشحالیم . در این روز همه به دیدار هم می روند و این عید بزرگ ولایت را به هم تبریک می گویند . من هم خوشحالم زیرا در این روز حضرت علی جانشین پیامبرند .

آنروز از آسمان نور می ریخت . همه جا بوی خدا می داد . پرندگان شادیی کنان در آسمان پرواز می کردند .گلها زیباتر از همیشه شکفته بودند . رودها خروشان حرکت می کردند . نسیمی ملایم می وزید . شادی در چهره همگی نمایان بود . پروانه ها آواز می خواندند . درختان سرسبز و محکم با باد حرکت می کردند . شهر پر از مهربانی شده بود بوی نقل و نبات می آمد . همه جا شیرینی بود . خنده بر چهره حضرت محمد (ص) نمایان بود . او با مهربانی دستان علی را در دست گرفته بود و با تمام وجودش جانشین خودش را معرفی کرد . و از مردم خواست که با مولایشان همکاری کنند و از حرفها و سخنانش پیروی کنند . آن روز عید ولایت و امامت بود .

 

زهرا گرگی

پدر ورد زبانش شده است یا علی . هر کاری می خواهد بکند یک یا علی می گوید . حتی گاهی به جای خداحافظی م یا علی می گوید . یک بار از پدرم پرسیدم  :پدر چرا اینقدر یا علی می گویید ؟پدرم نگاهی به من انداخت . لبخندی زد و گفت . چون علی هم چیز من است . او مولای ماست . کسی که هر وقت صدایش بزنی تو را بی جواب نمی گذارد . هر وقت بهش نیاز داری دست تو را می گیرد .

کسی که قول داده است همیشه هوای شیعیانش را داشته باشد . و در آن دنیا شفاعتشان را بکند . علی همه چیز ماست .

مرد بزرگی که تاریخ نمونه اش را پیدا نخواهد کرد .  علی یگانه است .

یک حلقه اشک در چشمان پدر پیدا می شود .

من همه حرفهای پدرم را نفمیدم . اما فهمیدم که پدر چقدر مولایمان را دوست دارد .

 

مرضیه مکاری

۱۳ ساله

 

امشب آسمان زیباتر ازهمیشه است . ستارگان با نورشان زیبایی خاصی به آسمان داده اند .

نسیم خنکی می وزد . بوی گل یاس از کوچه های شهر کوفه می آید . و پروانه ها رقص کنان کوچه را آذین بستند . امام مهربانی از کوچه گذر می کند . خاکها بر قدمهایشان بوسه می زنند . و در سبدش که سیبهای قرمزی است بر می دارد و بین آنها تقسیم می کند . لبخند بر لبان کودکان کوف جاری می شود . خدایا چه لحظه های  قشنگی است . این لحظات عرفانی . من مولایم را دوست دارم . و به خود می نازم که امام مهربانی چون علی را دارم . یا علی به اندازه تمام ستاره ها و گل های یاس دوستت دارم . و بر شیعه بودن خودم افتخار می کنم .

 

مطهره مدیری

۱۰ ساله

 

 

 

غدیر

رود

جاری می شود

کبوتری کنار برکه

نگاه

به آب می کند

و پرواز

را ادامه می دهد

و تو غرق زلال آب می شوی

 

یاسمن بناری

۱۲ساله

 

 

مردی می آید

با کول باری از عشق

از کوچه های مهربانی

و با ردایی از محبت

و دستانی از باران

مردی می آید

و چشمهایی منتظرند

 

 الهام رکنی پسند

۱۳ساله

 

 

نام غدیر که می شنوم

سرمست می شوم از شادی

از اشک

نام غدیر که می شنوم

شوق پرواز در من

جان می گیرد

پرواز به سرزمین خوبیها

به سرزمین نیلوفرها

به سرزمین گل های شب بو

غدیر دریای

عشق و ستارگانی که تا ابد می درخشند

نرگس عطایی

۱۳ ساله

 

 

باز هم دستانم بالا می رود و تو را فریاد می کنم . باز هم زندگی گره می خورد . آن وقت است که کم می آوریم. زندگی با همه کوچک و بزرگی اش جای نفس کشیدن ندارد . حصارها هر لحظه نزدیک تر می شوند و بر قلبت سنگینی می کنند .

نه دنیا جای قشنگی نیست . دنیا با همه زر و زیورش چقدر زشت می شود .

آن وقت است که باز هم دستانمان بالا می رود و با تمام وجود تو را فریاد می کنم «یا علی الغوث »

مولای من مهربان من . مدت هاست که گم شده ایم . در پیچ و تاب زندگی پیچ خورده ایم. و راه را گم کردایم .یادمان رفته است . برای چه بوده ایم و چه عهدی با خدا بسته ایم .

با قلبان یخ زده پشت کرده ایم به آفتاب . دستانمان را رو به آفتاب گرفته ایم.تا چشمانمان نور را نبیند . قلبمان گرما را حس نکند . در سیاهی ها  غلت می خوریم و غلت می خوریم . کاش زندگی لحظه ای درنگ می کرد . تا دمی بایستیم و نگاهی هر چند کوتاه به پشت سر بیاندازیم . آن وقت دوباره تو را صدا کنیم . با تمام توان تو را صدا کنیم . تا دستان یخ زده را گرما ببخشی یا عشق را دوباره در قلبمان ب جریان بیندازی و حصارها را به عقب بکشیم تا گره ها را باز کنیم تا بگوییم می شود زیباتر زندگی کرد تا خورشید راببوسیم . تا دوبار با خدا بیعت کنیم .

تا تو را تا ابد برای خود داشته باشیم . یا علی .

فریده اجرایی مربی ادبی مرکز جم   

 

سلام بر امام علی «ع» . سلام بر امام اول . سلام بر لطیف ترین گل دنیا . سلام بر ساقی کوثر . سلام بر غدیر . سلام بر امامت . سلام بر ولایت .

مولایم دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که مردمان کوفه دلت را شکستند . دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که آنها حمایتت نکردند و تو آنقدر تنها بودی که حرفهایت را با ماه می زدی . مولایم با خود می گویم کاش من کودک آن زمان بودم . در کنار نخلستان با تو می آمدم و به حرفهایت گوش می دادم . کاش من بودم که تو تنها نبودی . من آرزوی زیارت شما را دارم که به نجف بروم کنار ضریح مطهرت و برای مظلومیتت گری کنم . مولایم من هروقت چاهی می بینم می روم کنار آن می نشینم و به یاد آن لحظه های شما با ان حرف می زنم و می گویم خوش به حالت که مرحم راز علی بودی . من غدیر را دو ست دارم زیرا در آن روز شما امام ولایت شدی من این روز را به شما تبریک می گویم و از شما خواهش می کنم ک ما را یاری فرمایید تا با ولایت بمانیم و با ولایت زندگی کنیم .  

الهام رکنی پسند

۱۳ ساله

 

غدیر

رود

جاری می شود

کبوتری کنار برکه

نگاه

به آب می کند

و پرواز

را ادامه می دهد

و تو غرق زلال آب می شوی

 

یاسمن بناری

۱۲ساله

 

 

مردی می آید

با کول باری از عشق

از کوچه های مهربانی

و با ردایی از محبت

و دستانی از باران

مردی می آید

و چشمهایی منتظرند

 

 الهام رکنی پسند

۱۳ساله

 

 

نام غدیر که می شنوم

سرمست می شوم از شادی

از اشک

نام غدیر که می شنوم

شوق پرواز در من

جان می گیرد

پرواز به سرزمین خوبیها

به سرزمین نیلوفرها

به سرزمین گل های شب بو

غدیر دریای

عشق و ستارگانی که تا ابد می درخشند

نرگس عطایی

۱۳ ساله

 

 

باز هم دستانم بالا می رود و تو را فریاد می کنم . باز هم زندگی گره می خورد . آن وقت است که کم می آوریم. زندگی با همه کوچک و بزرگی اش جای نفس کشیدن ندارد . حصارها هر لحظه نزدیک تر می شوند و بر قلبت سنگینی می کنند .

نه دنیا جای قشنگی نیست . دنیا با همه زر و زیورش چقدر زشت می شود .

آن وقت است که باز هم دستانمان بالا می رود و با تمام وجود تو را فریاد می کنم «یا علی الغوث »

مولای من مهربان من . مدت هاست که گم شده ایم . در پیچ و تاب زندگی پیچ خورده ایم. و راه را گم کردایم .یادمان رفته است . برای چه بوده ایم و چه عهدی با خدا بسته ایم .

با قلبان یخ زده پشت کرده ایم به آفتاب . دستانمان را رو به آفتاب گرفته ایم.تا چشمانمان نور را نبیند . قلبمان گرما را حس نکند . در سیاهی ها  غلت می خوریم و غلت می خوریم . کاش زندگی لحظه ای درنگ می کرد . تا دمی بایستیم و نگاهی هر چند کوتاه به پشت سر بیاندازیم . آن وقت دوباره تو را صدا کنیم . با تمام توان تو را صدا کنیم . تا دستان یخ زده را گرما ببخشی یا عشق را دوباره در قلبمان ب جریان بیندازی و حصارها را به عقب بکشیم تا گره ها را باز کنیم تا بگوییم می شود زیباتر زندگی کرد تا خورشید راببوسیم . تا دوبار با خدا بیعت کنیم .

تا تو را تا ابد برای خود داشته باشیم . یا علی .

فریده اجرایی مربی ادبی مرکز جم   

 

سلام بر امام علی «ع» . سلام بر امام اول . سلام بر لطیف ترین گل دنیا . سلام بر ساقی کوثر . سلام بر غدیر . سلام بر امامت . سلام بر ولایت .

مولایم دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که مردمان کوفه دلت را شکستند . دلم می گیرد وقتی به یاد می آورم که آنها حمایتت نکردند و تو آنقدر تنها بودی که حرفهایت را با ماه می زدی . مولایم با خود می گویم کاش من کودک آن زمان بودم . در کنار نخلستان با تو می آمدم و به حرفهایت گوش می دادم . کاش من بودم که تو تنها نبودی . من آرزوی زیارت شما را دارم که به نجف بروم کنار ضریح مطهرت و برای مظلومیتت گری کنم . مولایم من هروقت چاهی می بینم می روم کنار آن می نشینم و به یاد آن لحظه های شما با ان حرف می زنم و می گویم خوش به حالت که مرحم راز علی بودی . من غدیر را دو ست دارم زیرا در آن روز شما امام ولایت شدی من این روز را به شما تبریک می گویم و از شما خواهش می کنم ک ما را یاری فرمایید تا با ولایت بمانیم و با ولایت زندگی کنیم .  

 

سبز پوش مهربان

دستم را بر روی سینه ام می گذارم چشمانم را می بندم و زیر لب زمزمه می کنم «السلام علیک یا علی بن موسی الرضا » .

ناگهان دلم می لرزد و قلبم تندتر از همیشه می طپد .

خدایا این همه عظمت و بزرگی ...

وارد صحن که می شوم موج عظیمی را می بینم که به سوی ضریح هجوم آورده اند تا که شاید آن را ببوسند و یا برای لحظه ای لمسش کنند . زنی گوشه چادرش را بر روی صورتش کشیده است و های های می گرید . گویی آمده است را عقده هایش را بگشاید . دیگر خودم نیستم .گرمی اشک گونه هایم را نوازش می دهد . ...

شب که می رسد و ستاره ها که مهمان چشمان غربت زده زائران می شوند دلها شکسته تر از همیشه امام غریب را می خوانند .

آقای من سلام . سبز پوش مهربان سلام .

آمده ام تا دلم را به ضریحت گره بزنم .آمده ام تا فرسنگ ها خستگی  و یک عمر دلشکستگی و سرگردانی ام را در آرامش حرم طلایی ات گم کنم .

شب نیست  چشمها شب را نمی شناسند خواب را نمی فهمند دستها تا آسمان هفتم بلند شده است و لب ها خسته نمی شوند .

گویی قصد کرده اند تاکه حاجت شان روا نشده لحظه ای خاموش نشوند .

ناگهان صدای صلوات بلند می شود همه می دوند  و صدای یا امام رضا دلها را تکان می دهد .

آری باز هم معجزه ای شده باز هم حاجتی روا شده است.

ناگهان دلم می لرزد و قلبم تندتر از همیشه می طپد . خدایا این همه عظمت و بزرگی ... 

داغ لاله ها

هنوزهم  این قلم ها داغدار عرصه عشقند .

قلم بنویس تا روز قیامت بر دل کاغذ که دیروز آسمان ابری به پهنا داشت. چنان بارید تا نقش تمام لاله هامان را به روی سینه خاک وطن بنگاشت . هنوز هم سخت حیرانم .هنوزم رمز شب های شقایق را نمی دانم . نمی دانم چه سان این لاله ای خفته بیدارند . چه سری در درون دارند .

مسیر جبهه ها در امتداد روشنایی بود جوانان وطن رفتند تمام لاله ها مان در پی فواره آتش فرو خفتند و سنگر هایشان گلگون گلگون شد .

قلم ها تا ابد از داغ می سوزند روایت می کنند از عشق از فهمیده ها ی ۱۳ ساله که زیر هاله ای از عشق مدفون شد . هنوزم این قلم ها داغدار عرصه عشقند . 

زهرا مهرابی نژاد -گروه سنی ه