صبح شد . خورشید چهره ی زیبایش را آشکار کرد و به دریا نگاهی کرد و به او سلام کرد و صبح بخیر گفت . دریا در جوابش تکان خورد و جواب او را داد . هر دو از دیدن یکدیگر خیلی خوشحال شدند . خورشید به دریا گفت : بیا دنبال من تا به بالا برویم . دریا گفت : من نمی توانم به بالا بیایم ، تو نور خود را بر من بتابان تا کمی از آبهایم بخار شوند و به بالا بروند . خورشید همین کار را انجام داد و کمی از آبها بخار شدند و به بالا رفتند و تشکیل ابر دادند و باران بارید و بارید...

خورشید پشت ابر ها بود دیگر نمی توانست دریا را ببیند ....

 

زرین شهید زاده

او در حال آماده کردن است هر چه که یک مسافر برای کوچ خود جمع آوری می کند بانگ رحیل در گوش محمد (ص) زمزمه می شود او در حال وداع است . وداعی که پس از آن قطعا وصال است و چه زیبا معشوقیست خداوند که پس از وداع به وصالش دست می یابی .

آماده حج می شود آخرین حج آخرین طواف چشمان او مدام رو به سوی آسمان است به کجایش اما مسیر در نگاه دیگران ناپیداست ولی هر چه هست قطعا جمال معشوق در چشمانش هویدا گشته محمد آماده رفتن است . مقصد حقیقی اش اما در قلب آسمان نزد پرورد گار جهان .

اما اگر محمد رود اصحاب چه ؟ مردم چه ؟ چشمان منتظر کودکان چه ؟ اصلا قران چه ؟ ... اینها چه می شود ؟ محمد سکوت کرده است سکوتی پر معنا او در اندیشه است کسی نمی داند چه در سر دارد به مکه می رود . عبادت می کند . طواف می کند و اشک می ریزد ... وداع می کند شاید تنها خداوند می دانست حال محمد را . نگاه دوخته شده اش به کعبه را تکبیر اصحاب از هم گسست فرمان برگشت به مدینه را می دهد . محمد رفت اما دلش را جا گذاشت محمد رفت اما عطر مقدس نفسش در مکه جا ماند . ظهر است آفتاب هم بی دریغ گرمایش را نثار زمین می کند . محمد فرمان می دهد بایستید بگویید آنهایی که رفته اند باز گردند و آنهایی که هنوز نرسیده اند شتاب کنند . مطلب مهمی است هم همه ای بر پا شده است . چه شده ؟ محمد چه در سر دارد ؟ اصحاب جمع می شوند محمد می ایستد بسم الله می گوید شروع به سخن گفتن می کند ... همه با نگاهی پرسشگرانه به محمد چشم دوخته اند . ناگهان محمد علی را می خواند علی در کنار محمد حاضر می شود محمد دست او را در دستان خود گره می زند بالا می برد و با فریادی که آکنده از رضایت بود فریاد می زند هر کسی که من مولای اویم از این پس علی مولای اوست . دستان  علی در دستان محمد بود . جشن ولایت ظهورامامت حتی در آسمان هم ضیافت بود . همه خشنود بودند و با خوشحالی تبریک می گفتند . 

علی جان به راستی که هیچ کس چون تو شایسته نگه داری کتاب آسمانیمان را نداشت . علی جان از امروز امروزی که قرن ها می گذرد از بودنت . هنوز هم کسانی هستند که با شنیدن نامت با آمدن عیدت حتی دگر نام خود را از یاد می برند . اینجا کسانی هستند که با سربلندی خود را شیعه تو می نامند اینجا کسانی هستند که بند بند وجودشان از گفتن نامت از هم گسسته می شود .

علی جان عیدت مبارک   

 

نسترن قائدی نژاد

 

در بهار

سبز می شود

نهالی که به یاد تو کاشته ام

ای شهید

فاطمه کهنسال - ۱۱ ساله

 

 

 

می خواستم

از چفیه

شعری بسرایم

دیدم

واژه کم می آورم

چفیه نشان مردانگی و شهامت است

چفیه یک دیوان شعر و شجاعت است

چفیه نشان ایثار و شهادت است

و چفیه ...و چفیه ...

 

فاطمه پریشان - ۱۲ ساله

 

 

 

شهید

زیباست

چون گل یاس

جاری ست

چون رودی درخشان

گرم است

چون خورشید تابنده

و استوار است و جاوید

چون کوه دماوند .

 

فاطمه پریشان -۱۲ ساله

 

 

سر کلاس درس

معلم پرسید

بچه ها

پلاک یعنی چه ؟

هر کدام از بچه ها

جواب دادند

نرگس گفت :

پلاک

مرواریدی زیباست که نشانه

عشق بود

مریم گفت :

پلاک نشانه دوستی ها بود

زهرا گفت :

 پلاک نشانه شهید گمنام بود

و مینا جواب داد :

آن شهید گمنام بابای من بود .

 

مرضیه ماندگاری -۱۲ ساله

 

 

در سکوتی سنگین

در فریادی خونین

در هجومی سرد

در سرمایی داغ

در هشت سال هجوم وحشی آتش

به آشیانه ای آباد

در تاراج وحشیانه ی خون برادرانم

پشت خاکریزی از عشق

آری برادر شهیدم

سربند یا حسین دیروزت

امروز حک شده بر قلب هامان

و راه روشن و پاکت

روشنی فردامان

 

زهرا مهرابی نژاد -۱۶ ساله

 

 

ندیده ام

شنیده ام

خواب دیده ام

در مسیری از سنگلاخ ها ی نورانی

داغ تو را بر جگر لاله سرود خوانده ام

ای شهید

به خط سرخ شهادتت

ایمان دارم

ای مظهر لاله های بی سر

ای سرمشق رهروان عشق

تو را در اوج می ستایم

 

زهرا مهرابی نژاد -۱۶ ساله

 

 

تا حالا گفته بودم که چشمانت را دوست دارم ؟

چشمانی که به آسمان می نگرد

و ماه را می بوسد

و ستاره ها را در آغوش می گیرد

باید غبار روی چشمانت را زود به زود بگیرم ...

 

فریده اجرایی- مربی ادبی مرکز جم

 

هر روز ستاره ها را می چینم

 و از آنها گردنبندی درست می کنم

 تا وقتی برگشتی

به گردنت بیاویزم

 

فریده اجرایی - مربی ادبی مرکز جم  

 

 

بر دهانش زنجیر بستند ، دست هایش را به سنگ مردگان آویختند و گفتند : تو قاتلی .غذایش را تن پوشش را و پرچمش را ربودند و او را در سلولی انداختند و گفتند :تو سارقی ،از تمام بندر گاهایش راندند زیبای کوچکش را ربودند و گفتند :تو آواره ای .

محمود درویش - شاعر مقاومت فلسطین

سالهاست که دیگر لبخند را بر لبان شما نمی بینم . سالهاست تصویرهایتان پوشیده در نقاب و چفیه و چشمانتان دنیای مهر و عشق است و ایمان .

شما که سالهاست تازیانه آوارگی و تبعید واسارت را بر دوش می کشید و همچنان به انقلاب سنگ ادامه می دهید . شما زنان و دختران فلسطینی -شما اسطوره های شکیبایی و پایداری .

شما مادران درد - مادران ضجه های بی امان . شما که سال هاست آرزوی آزادی را انتظار می کشید . و با این وجود فلسطین این سرزمین پیامبر خیز را که اینک در خون لاله ها غرق شده است با قربانی کردن همه چیزتان زنده نگه داشته اید .

اسرائیل اشغالگر و بی رحم می تازد و جولان می دهد و شما مادران همیشه دلشکسته لالایی آتش و خون را در گهواره های خالی کودکانتان می سرائید .

کاش بار دیگر باغ های لیمو و پرتقال و زیتون زارهای سبز فلسطین به روی چهره معصوم و زیبای کودکانش لبخند بزند . کاش دانه های شکسته زیتون به خاکستر ننشیند . کاش زمانی که نه چندان دور باشد فریاد فلسطین آزاد شد دلهایمان را بلرزاند . اشک شوق از چشمانمان جاری شود . کاش آن روز زودتر بیاید ...

هر شب وقتی که پدر تلویزیون را روشن می کند و اخبار در مورد غزه می گوید من گوشه ای می نشینم و تو را نگاه می کنم . به چشمان معصومانه ی وحشت زده ات و صورت گل آلود و خسته ات .

به عروسکت که در آغوش گرفته ای . من به تو نگاه می کنم و پدر به جلسه ای که شورای حماس گرفته است . من به اسرائیلی ها نگاه می کنم و به تانک هایشان و به پوتین های بزرگ و محکم اشان و پیش خودم مجسم می کنم که چقدر باید درد آور باشنداین پوتین ها .

مادرم به چهره مادران فلسطینی نگاه می کند که نفرین می کنند . دست هایشان را مشت کرده و به سینه اشان می کوبند . مادر اشک می ریزد . پدر از سیاست بازی هایشان حرف می زند و من آوارگی و خستگی ات را می بینم و آرزوی بازی کردن در باغ ها و شنا کردن در رودخانه با دوستانت را در چشمانت می بینم .

تو وحشت زده گوشه ای نشسته ای و اشک بر روی گونه هایت خشک شده است .

و سران حماس با کاغذ هایی که زیرو رو می کنند با خبر نگار ها مصاحبه می کنند .

اخبار تمام می شود اما چهره تو در ذهنم تمام نمی شود . ضجه های مادرت را و لباس غرق در خون برادرت را به ذهن می سپرم .

راستی کفش هایت را کجای ویرانه ها گم کرده ای ؟ بارها از خودت پرسیده ای که چرا آن سرباز اسرائیلی با مشت به سینه ات کوفت؟. از خودت پرسیده ای که چرا تفنگ را به کمر برادرت کوبیدند؟ و چرا خواهرت نمی تواند از خانه بیرون بیاید ؟ این سوال ها ذهنت را به خود مشغول کرده است . و من هر شب چهره تو را پر از سوال می بینم .  

هوا گرمه . خورشید از پشت پنجره سرک می کشه توی اتاق . از لای در که نگات می کنم مثل همیشه خوابیدی  رو تختت و از پنجره به بیرون نگاه می کنی . جعبه ی کوچک و شاخه گل توی دستم رو جابه جا می کنم و از در می یام تو . اتاقت مثل همیشه غرق نور سجاده و تسبیحه . چشم به تابلو های نقاشی و یادگاری های رو دیوار که می افته باز همون حال و هوای همیشگی وجودم رو فرا می گیره نگام باز رو صورت مهربونت خیره می مونه  جلوتر می یام صدای پاهام رو می شنوی و سرت رو به طرفم  بر می گردونی خیره نگام می کنی نمی تونی بخندی اما چشمات بهم لبخند می زنه منم لبخند می زنم ، نیگات رو دستم قفل می شه ،نمی تونی سوال کنی ،اما سوال رو از توی نگاه گرمت می خونم ، رنگت پریده ، لبات مثل گچ سفید شده  ،می دونم خسته شدی ولی نمی دونم چرا امروز حالت از روزای دیگه بدتره ... جلوتر می یام ، هنوز داری نگام می کنی کنارت می شینم ، دستهام رو می گیری و با نگاهت می خندی منم خنده ام می گیره ، تازه یادم می یاد برای چی اومدم سرم رو بلند می کنم . نگام به زخم روی گونه ات که می افته دیگه نمی خندم ... جای ترکش رو صورتت خونه کرده ، بغضم می گیره دستات هنوز گرمه ... نگات هم .. جعبه و گل رو می ذارم کنارت و با صدای گرفته می گم : «بابا جون امروز روز پدره .. برات هدیه گرفتم ، ولی می دونم هیچی نمی تونه جواب خوبی هات رو بده  ، آخه .. » اشکم در می یاد .. دیگه نمی تونم ادامه بدم ، دستت رو بلند می کنی و اشکهامو پاک می کنی با نگات می خوای چیزی بهم بگی از چشمات می فهمم . آخه نگات هنوز گرمه . مثل آفتاب توی آسمون .. اشک از گوشه ی چشمات سر می خوره و می یاد پایین ، ماسک رو از روی دهانت بر می داری و می گی : « دختر گلم ، خ.. خیلی ..» اما حرفت ناتموم می مونه نفست می گیره .. سرفه می کنی ... خون به صورتت می یاد ، مات و مبهوت نگات می کنم . انگار می خوای هر چی اکسیژن توی دنیاست رو قورت بدی ،نفس بلندی می کشی و...

هوا هنوز گرمه ،آفتاب هم از پشت پنجره سرک می کشه ولی نمی دونم چرا دستات دیگه گرم نیست ، نگات هم ...


محبوبه حیدری

مقام اول داستان نویسی استان

مرکز جم  

دستهایت که در موهایم می پیچد

لبخند می زنی

ساده نگاهت می کنم

موهایم را شانه می زنی با دستهایت

برایم شعر می گویی

قصه تعریف می کنی

از موهای رودابه کمند می بافی 

من ملیزاند قصه ات شده ام

برای سرودن شعرهایت

هر شب موهایم را وجب می کنی با دستهایت

و من آرام نگاهت می کنم ...

حالا شاعر شده ای

دیروز از پشت ویترین

کتاب شعرت را دیدم


محبوبه حیدری

تلفن را بر می دارم

صدایت می پیچد در اضطرابم

«الو ...سلام » که می گویی

دلم هری می ریزد

و برای گراهام بل

فاتحه می فرستم


محبوبه حیدری 16 ساله - عضو فعال ادبی

چه اسفندها ... آه

چه اسفندها دود کردیم

برای تو ای روز اردیبهشتی 

که گفتی این روزها می رسی

                         از همین راه



اردیبهشت با روزهای سبز لیمویی اش از راه می رسد . سبز روشن مثل جوانه های نارنج و لیمو . روز هایی که کم کم  کش می آیند . و خنکای پسین گاهش ما را به یاد روز های تب دار و شرجی زده تابستان می اندازد .

اما نه هنوز بهار است . بهار که شال گلدارش را بر تپه ها و کوه ها کشیده است .

این روز ها همه جا رنگ اردیبهشت را دارد . رنگ شکوفه های سرخ و زیبای انار . در انارستان های زیبای جم . و بوی گل های محمدی را می دهد . وقتی که با تمام وجودت آنرا استشمام می کنی و ناخودآگاه زبانت به صلوات باز می شود . این روز ها همه جا رنگ زیبایی دارد . بویی که نشان از سرخوشی و سرزندگی را دارد . این روزها دیگر به یاد سال پیش نیستیم و تاریخ ها را هم درست می نویسیم . عادت کرده ایم . این قانون طبیعت است .

پس دل خوش می داریم به روزای زیبایی که در پیش داریم . روز هایی که هر کدام رنگ و بوی خودشان را دارند . مثل روز های سبز اردیبهشتی .



رویش دوباره

عصر ها که می شد باغچه کوچک حیاطمان جلوه خاصی داشت . گل های شب بو و زنبق که هر کدام در کناری روییده بودند و علفهای هرزی که در گوشه و کنار گلها سر برآورده بودند زیبایی باغچه را صد چندان می کردند . فضای باغچه همیشه عطر آگین از بوی گلها بود . تقریبا از وقتی که به یاد دارم گلهای شب بو همیشه بوده اند و هیچ گاه نبودن آنرا حس نکرده بودم . اما یک روز ناگهان طوفانی خشمگین شروع به وزیدن کرد و گل شب بو را از جا کند و در گوشه ای پرت کرد . شاخه های ظریف آن و برگهای سبزش در همه جا پخش شد . من که کاملا غافلگیر شده بودم با فریادی به طرفش رفتم . مثل اینکه گل شب بو در آخرین لحظات عمرش ناله می کرد و از من کمک می خواست بی اختیار آهی کشیدم ولی کاملا بی فایده بود . روز هاو شب ها می گذشت و من نبودن گل شب بو را حس می کردم اما یک روز صبح که تازه از خواب بلند شده بودم طبق معمول همیشه به سراغ باغچه رفتم اما ناگهان دهانم از تعجب باز ماند . باورم نمی شد . بله در  جای قبلی گل شب بو بوته ای کوچک روییده بود . باغچه کوچک حیاطمان داشت باز همان جلوه اولیه خود را بدست می آورد .من هم نبودن چیزی را حس نمی کردم زیرا گل من جانشینی هر چند کوچک برای خود انتخاب کرد بود .

با نسیم صبحگاهی شاخه های ظریف شب بو به آرامی تکان می خورد ...

نرجس حسین پور    13ساله   عضو فعال ادبی

روزی که امام آمد

دلم می لرزد . تو نگاه همه می خونم که چشم براه کسی هستن اما نمی دونم کی از اولین کسی که پرسیدم گفت : «کسی که دلها همه دیوانه اوست چشم ها همه چشم براه اوست .»بعد هم گفت :«یعنی تو نمی دونی کی می خواد بیاد » گفتم: نه بعد هم با عجله رفت . من ماندم با یک عالمه سوال . از هر کسی می پرسیدم کی می خواد بیاد مسخره ام می کرد و می گفت :برو بابا  . خلاصه دیگه خسته شدم . از بین مردم زدم و رفتم خانه . اما هیچ کس نبود . «مامان  مریم   غلام رضا » اما هیچ کس جواب نداد .خسته بودم «یه کم دراز می کشم بعد می رم ببینم کی اومده »

چشمام تازه داشت گرم می شد که شنیدم فریاد می زنند : الله اکبر  تا خون در رگ ماست خمینی رهبر ماست  امام آمد . از جا پریدم و رفتم بیرون تا از اوضاع خبر دار بشم کفشم را پوشیدم و رفتم بیرون به جمعیت رسیدم وای چه شور و شوقی . داخل جمعیت . هر کسی چیزی می گفت گیج شده بودم می خواستم داد بزنم بگم کی اومده آخه من قدم نمی رسه . یکدفعه پدر بزرگم را دیدم . داد زدم :آقا جون کی می خواد بیاد . ؟ گفت: « امام خمینی اومده .»  وای یعنی من اینقدر گیجم . دویدم و رفتم جلو یکدفعه قلبم ریخت تا چشمم به امام خورد پاهایم لرزید و با جمعیت یکصدا شدم : الله اکبر خمینی رهبر ...

 

مرضیه مکاری - ۱۲ ساله